تبليغاتX
دلتنگی
خاطرات بی تو
 

خدای من"من دراین دنیا دراین تنهایی گسترده ودر این ظلمت غریب به دنبال نشان بی نشان

می گردم .اشنایی ناشناس انقدر اشنا وهمانقدردور.میدانم یک چیزرا خوب اموخته ام الاه من میدانم که اگر تو نخواهی من راهی را عبث پیموده ام و اگر خواست تو باشد کوشش من همانا

وعنایت تو همان.

 

 

              ای همیشه با من و از من قدیمی تر

|+| نوشته شده توسط یاسمین در سه شنبه شانزدهم مهر 1387  |
 

خدای من امروز از پس دنیای خود ساخته ام با تو سخن می گویم از پس هزار

رنج دلتنگی با تو می گویم .بارهای بار گفته ام و تو گاهی مرحم این زخم همیشگی

ام بوده ای .خدای من امروز که بغضی غریب در گلویم و اشکی گستاخ باریدن

در چشم من است امروز چگونه با تو بگویم .معبود من چگونه تحمل توان کرد

این فریبندگی دنیایت را و این اوارگی بنده ات را .خالق من امروز که در این

تنهایی مهیب فرو افتاده ام حیرانتر از همیشه به دنبال تو ام در کجای هستیم

باخته ام که امروز تو را نمی یابم ؟

 

مرا پرسی که چونی چونم ای دوست

                                                جگر پر درد ودل پر خونم ای دوست

|+| نوشته شده توسط یاسمین در سه شنبه شانزدهم مهر 1387  |
 
|+| نوشته شده توسط یاسمین در شنبه دوازدهم اسفند 1385  |
 

ای خفته در چشم تو,از خشم تو,اندوه

ای رسته در خون تو ,از یاد تو ,افسوس

ای با سکوتت سوخته اندیشه ء باغ

ای نام تو,از یاد تو,گلبوتهءشرم;

از من گریزانی ,بفکر خویشتن باش.

در یاد خود گر نیستی , در یاد من باش

 

|+| نوشته شده توسط یاسمین در شنبه دوازدهم اسفند 1385  |
 
تصوري داشتم...
 
خيال كردم كه در كنار ساحل با خدا قدم مي زنم
 
در آسمان تصويري از زندگي خود را ديدم
 
در هر قسمت 2 جاي پا ديدم
 
يكي متعلق به من و ديگري به خدا
 
وقتي آخرين تصوير زندگيم را ديدم
 
به جاي پا روي شن نگاه كردم
 
ديدم كه چندين زمان در زندگيم
 
فقط يك جاي پا بيشتر نيست
 
دريافتم كه اين در سخترين نقاط زندگيم اتفاق افتاده
 
براي رفع ابهامم از خدا سوال كردم
 
خدايا فرمودي كه اگر به تو ايمان بياورم
 
هيچ زماني مرا تنها نخواهي گذاشت
 
ديدم كه در سخترين لحظات زندگيم فقط يك جاي پا بيشتر نيست
 
چرا در زماني كه بيشترين نياز به تو داشتم تنهايم گذاشتي؟
 
خدا فرمود: فرزند عزيزم
 
تو را دوست دارم و تنهايت نمي گذارم
 
در مواقع سخت اگر يك جاي پا مي بيني
 
در آن لحظات تو را بدوش كشيدم
.......
|+| نوشته شده توسط یاسمین در پنجشنبه سوم اسفند 1385  |
 
 
پنداشتي آتش عشقي كه در دلم افروختي، به نيستي خاموش مي شود؟
پنداشتي خرمن هستي ام را به باد فنا داده ام، كه به جرقه اي خاكستر كني؟
يا كه پنداشتي من عروسك بچگي هاي توام كه فقط تو عاشقش باشي؟
تو دستان آزمند مرا نديدي كه ملتمسانه بسوي تو دراز شده بود
تو ندانستي كه دستان سرد من جوياي گرمي تپش هاي قلب تو بود
تو ندانستي كه اشك من در پي سوداي سيه چشمان زيباي تو بود
يا تو ندانستي كه عشق من، نه هوس كه تجلي روياي وفاي بي رياي تو
بود
 
|+| نوشته شده توسط یاسمین در پنجشنبه سوم اسفند 1385  |
 
می خوام برم بدون تو ، بدون حس بودنت
نداره رنگی از خوشی دقیقه های موندنت
 
نگاه سردتو بگیر بریدم از نگاه تو
نمی تونم که جون بدم به جرم هر گناه تو
 
میرم که از نبودنت به حس بودن برسم
میرم که تو فکر نکنی پرنده ای تو قفسم
 
اگه یه وقت دلت گرفت برای بچه بازیام
خیال نکن صدام کنی دوباره باز پیشت میام
 
بدون که رفتنم دیگه برای بی تو بودنه
تموم آرزوی من به جاده دل سپردنه......
 
|+| نوشته شده توسط یاسمین در پنجشنبه سوم اسفند 1385  |
 

دستمال کاغذی به اشک گفت قطره قطره ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می کنی؟
عاشقم با من ازدواج می کنی؟
اشک گفت : ازدواج اشک و دستمال کاغذی!
تو چقدر ساده ای خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما تو مچاله می شوی چرک می شوی و تکه ای زبا له می شوی
پس برو و بی خیال باش
عاشقی کجاست !
تو فقط دستمال باش...
دستمال کاغذی دلش شکست گوشه ای کنار جعبه اش نشست
گریه کرد و گریه کرد
در تن سفیدو نازکش دوید خون درد
آخرش دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بودو عاشق و زلال
او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت
چون که در میان قلب خود دانه های اشک داشت
|+| نوشته شده توسط یاسمین در پنجشنبه سوم اسفند 1385  |
 

كاش مـي شـد در كنـارت عاشـق و ديوانـه بـودن

خرابـت همدل وهـم خانـه بـودن  بـا دل مســت و

خيالـم خـواب ورويـاي توديـدن كاش مـي شـد در

چشـم زيبـاي تـو ديـدن  در دل شـب مسـت بــودن

پل بـه دنيـاي دلـت زد  كاش مـي شـد از نگاهـت

و بوسـه نـا غافلــت زد  مست چشمـان تـو بـود


|+| نوشته شده توسط یاسمین در چهارشنبه دوم اسفند 1385  |
 

تو را با اشک و گريه

تو را با چنگ و دندان

ربودم از دل عاشق ترينان

تو را با صد نوای آشنايی

به آن رنگ قشنگ بی نوايی

به آن ناز و نگاه دل برانگيز

ربودم از دل عاشق ترينان

به تو گفتم که مبهوت دل بی رنگ من شو

ز آوای دل من با خبر شو

ز نيرنگ غريبان در حذر باش

که من عاشق ترين عاشقانم

تو را زين رو ربودم از دل عاشق ترينان

به تو گفتم :

از آن لحظه كه در نقش نگاهت عشق ديدم

خودم را از نگاه ديگران آزاد ديدم

دلم پرواز کرد پر زد به سويت همان لحظه به تو گفتم تو بردی

دل من را به ماتم ها سپردی

وزين دنيا يکی کيش و يکی مات وليکن حال تو پيروزی و شاد

ولی امروز من تنها و خسته

به يادت هر دمی از عشق خوانم

دگر يادی زياد ما نکردی

دريغا عشق را معشوغه ای چون تو نبايد

|+| نوشته شده توسط یاسمین در چهارشنبه دوم اسفند 1385  |
 
 
بالا